ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
235
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) آنچه پيامبر ( ص ) در بيمارى خود ، دخترش فاطمه را گفت كه سلام و درود خدا بر آن دو باد سليمان بن داود هاشمىّ از ابراهيم بن سعد ، از پدرش ، از عروة ، از عايشه نقل مىكند كه * رسول خدا ( ص ) در بيمارى ارتحال خود دختر خويش فاطمه ( ع ) را فراخواند و آهسته به او سخنى گفت كه گريست . پس آن گاه او را باز فراخواند و آهسته سخنى فرمود كه فاطمه ( ع ) خنديد . گويد ، فاطمه ( ع ) را از آن پرسيدم ، گفت : نخست پيامبر ( ص ) فرمود كه در اين بيمارى خواهد مرد ، پس گريستم . سپس خبر داد كه من نخستين كس از خانوادهء او هستم كه به دو ملحق مىشوم ، پس خنديدم . ابو نعيم فضل بن دكين از زكريّاء بن ابو زائده ، از فراس بن يحيى ، از عامر شعبىّ ، از مسروق ، از عايشه نقل مىكند كه مىگفته است * نزد رسول خدا ( ص ) نشسته بودم كه دخترش فاطمه ( ع ) آمد و راه رفتن او چنان بود كه راه رفتن پيامبر ( ص ) . پيامبر ( ص ) فرمود : مرحبا به دخترم . و او را بر دست راست يا چپ خود نشاند و آهسته مطلبى به دو فرمود كه گريست . پس آن گاه مطلبى فرمود كه فاطمه ( ع ) خنديد . گفتم : چنين خندهيى از پس چنان گريهيى نديدهام ، پيامبر ( ص ) تو را راز دار خود مىداند و تو مىگريى ؟ سپس گفتم : پيامبر ( ص ) چه رازى با تو گفت ؟ گفت : راز پدرم را آشكار نمىسازم . پس از رحلت رسول خدا ( ص ) از فاطمه ( ع ) پرسيدم ، گفت : پيامبر ( ص ) فرمود : جبرئيل سالى يك بار پيش من مىآمد و قرآن را بر من عرضه مىداشت ولى امسال دو بار چنين كرد و جز از اينكه مرگ من در رسيده باشد ، به چيزى گمان ندارم ، و من پدر خوبى از براى تو بودم و تو نيز نخستين كس از خانوادهء منى كه به من خواهى پيوست ، و بدين سبب گريستم ، پس آن گاه فرمود : آيا خشنود نيستى كه برترين زنان اين امت بلكه زنان جهانيان باشى ؟ و خنديدم . محمد بن عمر [ واقدى ] از موسى بن يعقوب ، از هاشم بن هاشم ، از عبد اللّه بن وهب بن زمعه ، از امّ سلمه همسر پيامبر ( ص ) نقل مىكند كه مىگفته است * چون پيامبر ( ص ) محتضر شد ، فاطمه ( ع ) را فراخواند و در گوش او سخن گفت و فاطمه ( ع ) گريست . پس آن گاه در گوش او سخن گفت و فاطمه ( ع ) خنديد و تا وفات پيامبر ( ص ) از او چيزى نپرسيدم . آن گاه از سبب گريه و خندهء او پرسيدم ، گفت : پيامبر ( ص ) نخست مرا خبر داد كه